وقتی صدا به صدا می رسد…

نویسنده : مسئول روابط عمومی

چهارشنبه- داخلی- دفتر روابط عمومی- ساعت ۹ صبحنزدیک ۱۰ نفر در سالن، اتاق و محوطه بسیار کوچکی که مثلا آشپزخانه است در حال انجام کارهای مربوط به خودشان هستند. گاهی اوقات در روزهای بسیار شلوغ ، یا در جهانم تصویر می بینم یا صدا ؛ یعنی معمولا کم پیش می آید که صدا و تصویر را با هم داشته باشم. مثلا در روزهای برگزاری کنسرت فقط تصویر می دیدم: تصویر مردم پشت درب های سالن، تصویر زن و دو مردی که با وسواس تمام وظیفه حراست از شأن حوزه هنری را بر عهده داشتند. تصویر مسئولی که با قول و وعده های خیالی مبنی بر کنترل اوضاع من را بارها از پله ها بالا و پایین می برد و هر بار ناامید تر از پیش از پله ها بالا می رفتم و خشمگین تر، از پله ها پایین می آمدم. تصویر پسر جوانی که پس از کارشکنی های وصف ناپذیر شرکتی که قرار بود بلیط فروشی ما را انجام دهد آمده بود تا با دستگاهش بلیط هایی را که شرکت نخواسته بود بفروشد کنترل نماید. تصویر زن ها، تصویر مردها…بگذریمآن روزها تصویر می دیدم اما امروز فقط صدا می شنوم. صدای دوستی که بابت آوردن خورشت قیمه و آش شله قلم کار و کیک مرغ از آن طرف خطی ها تشکر می کند. صدای آوردن کتاب و بردن بدلیجات وبستن قرارداد مانتو. صدای کشیدن سیم برق و نصب پریز، صدای آمدن وانت، بردن خاور، هماهنگی تقویم فرهنگی ، بستن قرارداد صندلی، میز و رومیزی، صدای تخفیف گرفتن..صدای زن ها، صدای مردها…پنج شنبه-خارجی- محل برگزاری جشنواره- ساعت۱ نیمه شبپس از یک ساعت مذاکره و لابی سخت و پیچیده با مسئولین ذی ربط اعم از نگهبان و سالن دار که بی شک دشوارتر از مذاکرات صلح خاورمیانه بود می توانیم امتیاز حضور در چای باغ تا ساعت ۴ صبح برای برپا کردن مقدمات کار را اخذ نماییم. خوشحال تر از هر فتح الفتوحی به ادامه کار می پردازیم. عده ای عکس می چسبانند، تعدادی مشغول جا به جا کردن میزها هستند، عده ای در انبار مشغول نظم و ترتیب دادن به وسایلند وعده ای هم غرفه ها را می چینند.من نگرانم. تلاش می کنم نگرانی ام را مخفی کنم اما فکر نمی کنم چندان موفق بوده باشم. وقتی نگرانم چندبار تکرار می شوم و هر مسئله ای را چندبار می پرسم. نمی دانم چرا اما فکر می کنم وقتی چندبار موضوعی را مطرح کنم در نهایت، طرف مقابل جوابی را که به دنبالش هستم به من خواهم داد. برای مثال به طور میانگین هر یک ساعت یکبار از مسئول تدارکات می پرسم هزینه نوررسانی چه قدر می شود؟ برای بلندگوها چه کار خواهیم کرد؟ همه وسایل را آورده ایم یا چیزی جایی جا مانده است؟ بابت برخی از این ها حتی یک بار قول داده ام که دیگر سوالی نپرسم اما نمی توانم تحمل کنم و نهایتا پس از ۲ ساعت دوباره می روم سر جای اولم و شروع می کنم: “راستی هزینه نور چه قدر می شد و…؟” همکارانم هم یا احترام سنم را نگه می دارند یا مرا به اوضاع و احوال شب قبل از جشنواره می بخشند و می دانند حرجی بر من نیست و با آرامش جوابم را می دهند.پنج شنبه-خارجی- محل برگزاری جشنواره- ساعت ۱۳از سنگینی کار کمی کم شده است. تعداد بازدیدکنندگان رو به افزایش است. حواسم به نیروهای اجرایی است که اوضاع را چگونه پیش می برند؛ خدا را شکر خوشحالند، اثری از خستگی در چهره هایشان نیست و با انرژی کارها را پی می گیرند. به گاز کشی سرک می کشم ؛اوضاع خوب است. می روم در قسمت سن ؛ مجریان با انرژی انجمن را معرفی می کنند. اوضاع انبار به سامان است، اوضاع بخش غذا و کالا و کافه هم همین طور..همه چیز خوب پیش می رود. خیالم کمی راحت می شود. لبخند می زنم.پنج شنبه- خارجی- محل برگزاری جشنواره- ساعت ۱۹نگرانم و حتی نمی توانم نگرانیم را پنهان کنم. آنقدر نگرانم که حتی عادت چندبار تکرار بودن هم از سرم افتاده است.جمعه- خارجی- محل برگزاری جشنواره- ساعت ۱۱درب های آشپزخانه که باز می شود حس می کنم درب های بهشت بر زندگی ام گشوده شده است. دوباره تصویرها از جهانم رفته اند و صداها به سراغم آمده اند..باز هم صدا می شنوم: ” قابلمه ها رو بذار تو آشپزخونه…رومیزی های کثیفو ببر تو انبار…جای اون غرفه رو باید عوض کنیم..بریم از دم در کیک ها رو بیاریم…رنگ گریم صورت بچه ها کجاست…” .صداها قاطی می شود با صدای بچه ها..با صدای خنده هایشان در راهروهای دفتر مرکزی، در پله های مرکز بازار، در کلاس های مرکز خاوران، کنار حوض مرکز همه کودکان..صدایشان در سرم می پیچد.. می چرخد.. صدای هجی کردن الفبا می شنوم، صدای تمرین جدول ضرب، صدای قاشق و چنگال، صدای سرود ، صدای خنده، صدای بازی..صداها قاطی می شوند در هم…. نمی خواهم هیچ یک از این صداها قطع شوند..این صداها گوش نوازترین صداهای این روزهای من هستند. من مدت هاست با میل و رغبت خود را میهمان شنیدن این صداها کرده ام.مجری برنامه آغاز روز دوم جشنواره را اعلام میکند، در آهنگی که پخش می شود خواننده به ما سلام می کند…لحظه ای به این فکر می افتم که انرژی صداهای ما از صدای خنده کودکان است یا انرژی ما به کودکان لبخند هدیه می کند؟جمعه- خارجی- محل برگزاری جشنواره- ساعت ۲۳آقای مجری با خوشحالی پایان جشنواره را اعلام می کند. خوشحال می شوم که به سلامت طی شد اما به عادت دیرین از خداحافظی با هرچیز و هرکس کمی اندوهگین می شوم و این حس و حال دوگانه را در صورت بسیاری از همکاران می بینم .شنبه- داخلی- دفتر روابط عمومی- ساعت۶تمام وسایل تخلیه شده اند، صبحانه نصفه و نیمه ای کنار یکدیگر خوردیم و جمع مستان اندک اندک رفتند. من مانده ام و اندکی دیگر که در حال قفل کردن درب ها و مرتب کردن های نهایی هستیم. از پله ها پایین می روم ،هوا روشن تر از آن چیزی بود که فکر می کردم درب خروجی را باز می کنم، لامپ بیرونی را خاموش می کنم و با بستن درب، بی مقدمه این شعر را در دلم زمزمه می کنم:” آری گلمدلمورق بزن مراو به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع خواهد کردبا سلام و عطر آویشن…[۱]”و ایمان آورده ام که دنیا مجموعه ایست از همه صداهای بم و زیر، خش دار و لطیف و بلند و ضعیف. ایمان آورده ام که صدای شلیک توپ هم می تواند نشانه صلح باشد هم نشانه جنگ. ایمان آورده ام که گاهی لطیف ترین صداها برای یکی، ناهنجارترین آن ها برای دیگریست. ایمان آورده ام که زندگی یعنی صدای خنده بچه ها در کنار صدای ما و شاید همه این ها باید باشند تا صدا به صدا برسد تا جهان قادر به حفظ تعادل خویش باشد.فائزه سید آقامیری. شعری از حسین پناهی[۱]نوشته فائزه سید آقامیری