به مناسبت روز جهانی منع کار کودک، مرز میان انتخاب و ناچاری

در آستانه روز جهانی مبارزه با کار کودک، بار دیگر شاهد گسترش دیدگاه‌هایی هستیم که می‌کوشند کار کودک را امری طبیعی، مفید یا حتی عامل پیشرفت کودکان معرفی کنند.
این ادعاها معمولاً بر یک مغالطه اساسی استوارند: خلط کردن آموزش مهارت با کار کودک.
هیچ‌کس مخالف یادگیری مهارت، مسئولیت‌پذیری، مشارکت اجتماعی یا تجربه‌آموزی کودکان نیست. کودکان حق دارند بیاموزند، کشف کنند، تجربه کنند و برای آینده خود آماده شوند.
اما کار کودک موضوع دیگری است. کار کودک زمانی رخ می‌دهد که کودک ناچار شود برای تأمین معاش خود یا خانواده‌اش وارد فعالیت اقتصادی شود؛ فعالیتی که فرصت تحصیل، بازی، استراحت، رشد سالم، امنیت یا کرامت انسانی او را محدود می‌کند.
جامعه‌ای که کودکانش برای بقا کار می‌کنند، نباید این وضعیت را فضیلت جلوه دهد. تبدیل یک ضرورت ناشی از فقر به یک ارزش فرهنگی، نه دفاع از کودکان، بلکه پاک کردن صورت‌مسئله است.
تاریخ نشان داده است که هیچ جامعه‌ای با عادی‌سازی کار کودکان توسعه پیدا نکرده است. توسعه زمانی رخ می‌دهد که کودکان در مدرسه باشند، از حمایت اجتماعی برخوردار شوند و بتوانند دوران کودکی خود را با امنیت و سلامت سپری کنند.
کودکی یک مرحله گذرا از زندگی نیست که بتوان از آن صرف‌نظر کرد؛ بخشی از حقوق بنیادین انسان است.
از همه نهادها، رسانه‌ها و مسئولان انتظار می‌رود به جای عادی‌سازی کار کودک، بر رفع ریشه‌های آن نظیر فقر، نابرابری، ترک تحصیل، فقدان حمایت اجتماعی و سیاست‌هایی که خانواده‌ها را در تأمین حداقل‌های زندگی با دشواری مواجه می‌کند، تمرکز کنند.
کودکان به فرصت نیاز دارند، نه توجیه.
کودکان به حمایت نیاز دارند، نه عادی‌سازی محرومیت.
کودکی باید حفظ شود، نه بازتعریف.
و مسئولیت فراهم کردن این فرصت‌ها بر عهده همه ماست.
هرگاه از کار کودک سخن گفته می‌شود، برخی تلاش می‌کنند مسئله را به ویژگی‌های فردی کودکان یا تصمیم خانواده‌ها تقلیل دهند.
گویی کودکانی که در خیابان‌ها، کارگاه‌ها، مزارع، مراکز بازیافت، بازارها یا مشاغل خدماتی مشغول کار هستند، آگاهانه و آزادانه این مسیر را انتخاب کرده‌اند.
اما واقعیت چیز دیگری است؛ هیچ کودکی با رویای محرومیت کشیدن و کار کردن متولد نمی‌شود. کودکان آرزو دارند بازی کنند، بیاموزند، کشف کنند، دوست پیدا کنند و آینده خود را بسازند. آنچه بسیاری از آنان را به سوی کار سوق می‌دهد، نه انتخاب بلکه محرومیت است.
کار کودک بیش از آنکه یک مسئله فردی باشد، نشانه‌ای از مشکلات عمیق اجتماعی و اقتصادی است.
فقر خانوار، بیکاری یا اشتغال ناپایدار والدین، کاهش قدرت خرید، نبود حمایت‌های اجتماعی کافی، ترک تحصیل، مهاجرت، حاشیه‌نشینی، عدم دسترسی برابر به آموزش باکیفیت و خدمات رفاهی از مهم‌ترین عواملی هستند که کودکان را به چرخه کار وارد می‌کنند.
در بسیاری از موارد کودک برای تأمین نیازهای اولیه خانواده کار می‌کند؛ برای پرداخت اجاره‌خانه، خرید غذا، تهیه دارو یا کمک به گذران زندگی. در چنین شرایطی کار کودک یک انتخاب نیست؛ تلاشی ناگزیر برای بقاست.
همچنین نباید فراموش کرد که کار کودک اغلب نتیجه زنجیره‌ای از محرومیت‌هاست. کودکی که از آموزش باکیفیت محروم می‌شود، بیش از دیگران در معرض ورود به بازار کار قرار می‌گیرد. کودکی که از حمایت اجتماعی برخوردار نیست، آسیب‌پذیرتر می‌شود.
کودکی که در خانواده‌ای گرفتار فقر مزمن زندگی می‌کند، زودتر از دیگران ناچار به پذیرش مسئولیت‌هایی می‌شود که متعلق به دوران بزرگسالی است.
از همین رو افزایش تعداد کودکان کار را نمی‌توان صرفاً به انتخاب خانواده‌ها یا ویژگی‌های فرهنگی نسبت داد.
کار کودک شاخصی است که وضعیت رفاه اجتماعی، امنیت اقتصادی و میزان حمایت جامعه از کودکان را بازتاب می‌دهد.
جامعه‌ای که کودکانش برای تأمین نیازهای اولیه زندگی کار می‌کنند، باید به ریشه‌های این پدیده بنگرد نه به توجیه آن. زیرا هر کودکِ کار پیش از آنکه یک نیروی کار باشد، کودکی است که بخشی از حقوق خود را از دست داده است؛ حقوقی مانند آموزش، بازی، استراحت، رشد سالم، امنیت و فرصت ساختن آینده‌ای بهتر.
مبارزه با کار کودک، مبارزه با شرایطی است که کودکان را ناچار به کار می‌کند.
تا زمانی که ریشه‌های فقر، نابرابری و محرومیت مورد توجه قرار نگیرند، کار کودک نه کاهش می‌یابد و نه با تغییر واژه‌ها از میان خواهد رفت. تغییر نام مسئله، خود مسئله را حل نمی‌کند.
یکی از مهم‌ترین سوءتفاهم‌ها دقیقاً اینجاست.
فرض کنیم کودکی واقعاً بگوید: «خودم خواستم کار کنم.»
پرسش اصلی این نیست که آیا این جمله را گفته یا نه، پرسش این است: این انتخاب در میان چه گزینه‌هایی انجام شده است؟
اگر کودکی میان مدرسه باکیفیت، امنیت اقتصادی، تفریح، تغذیه مناسب و کار کردن یکی را انتخاب کند، می‌توان درباره انتخاب آزاد صحبت کرد.
اما اگر انتخاب او میان گرسنگی و کار کردن باشد، میان حکم تخلیه خانه و کار کردن باشد، میان تأمین داروی مادر یا دیگر اعضای خانواده و کار کردن باشد، یا میان ترک تحصیل و کار کردن باشد، دیگر با یک انتخاب آزاد روبه‌رو نیست؛ با یک انتخاب تحمیلی ناشی از شرایط مواجه است.
در علوم اجتماعی و حقوق کودک، تفاوت مهمی وجود دارد بین رضایت و ناچاری.
خیلی از کودکان کار ممکن است به کار خود رضایت داشته باشند، به آن افتخار کنند، حتی احساس مفید بودن کنند؛ اما این به معنای آزاد بودن انتخابشان نیست.
ما همیشه این استدلال را ضعیف می‌دانیم که «خودشان خواسته‌اند کار کنند».
کودکان در شرایط دشوار چیزهای زیادی را خودشان می‌خواهند: ترک مدرسه برای کمک به خانواده، کار کردن برای خرید دارو، پرداخت اجاره، تأمین غذا و…
جامعه حقوق کودک را بر اساس خواسته لحظه‌ای کودک تعریف نمی‌کند، بلکه بر اساس منافع بلندمدت او تعریف می‌کند.
همان‌طور که اگر یک کودک ۱۰ ساله بگوید «من خودم دوست دارم مدرسه نروم»، ما حق آموزش را از او سلب نمی‌کنیم.
اگر بگوید «من دوست دارم تمام روز کار کنم» هم این پرسش مطرح می‌شود که چه شرایطی او را به چنین خواسته‌ای رسانده است؟
موردی که موجب تأسف است فقط یک اختلاف‌نظر کارشناسی نیست؛ این است که گاهی بار مسئولیت از دوش ساختارها برداشته می‌شود و روی دوش کودک گذاشته می‌شود.
یعنی به جای اینکه بپرسیم «چرا یک کودک ناچار شده وارد بازار کار شود؟» می‌پرسیم «آیا خودش خواسته یا نه؟»
در حالی که کودک آخرین حلقه زنجیر است نه اولین حلقه. و از قضا یکی از قوی‌ترین پاسخ‌ها به این روایت، نه یک پاسخ احساسی، بلکه یک پاسخ بسیار ساده است: اگر کار کودک آن‌قدر مفید و رشددهنده است، چرا فرزندان طبقات برخوردار جامعه معمولاً از آن محروم‌اند؟ چون تقریباً همه ما، فارغ از گرایش سیاسی یا اقتصادی، می‌دانیم که وقتی خانواده‌ای امکان انتخاب داشته باشد، معمولاً برای فرزندش مدرسه بهتر، کتاب بیشتر، ورزش، هنر و فرصت‌های یادگیری می‌خواهد، نه ساعت‌های طولانی کار برای تأمین معاش. و این تناقض خیلی چیزها را روشن می‌کند.
یکی از مهم‌ترین مغالطه‌ها در بحث کار کودک همین است: یکی دانستن تجربه کاری-آموزشی با کار کودک.
وقتی می‌گویند «فرزند فلان شخصیت مهم هم در رستوران کار می‌کرد».
چند سؤال ساده وجود دارد:
آیا او مجبور است برای تأمین غذای خانواده کار کند؟
اگر فردا سر کار نمی‌رفت خانواده‌اش با بحران معیشتی مواجه می‌شدند؟
به‌خاطر کار از مدرسه باز می‌ماند؟
ساعت‌های طولانی و فرساینده کار می‌کرد؟
در معرض خشونت، استثمار یا آسیب‌های خیابانی قرار داشت؟
آیا امکان ترک آن کار را در هر لحظه داشت؟
اگر پاسخ این پرسش‌ها «نه» باشد، ما اصلاً درباره همان پدیده صحبت نمی‌کنیم.
فرزند یک سیاستمدار، پزشک یا مدیر شرکت ممکن است در تابستان چند ساعت در یک فروشگاه، رستوران یا شرکت خانوادگی کارآموزی کند تا مهارت یاد بگیرد، مسئولیت‌پذیری را تجربه کند یا رزومه بسازد.
اما کودک کاری که در چهارراه گل می‌فروشد، ضایعات جمع‌آوری می‌کند، در کارگاه‌های غیررسمی برای تأمین هزینه زندگی خانواده‌اش کار می‌کند، در موقعیت کاملاً متفاوتی قرار دارد.
یک جمله‌ای هست که می‌تواند به خیلی از این بحث‌ها پایان دهد: تفاوت اصلی میان کارآموزی و کار کودک، نه در خودِ کار، بلکه در میزان اختیار و پیامدهای آن است.
دو کودک ممکن است هر دو در یک مغازه کار کنند، اما یکی برای یادگیری و تجربه و دیگری برای بقا. یکی می‌تواند فردا کار را رها کند و به کلاس موسیقی برود، دیگری اگر کار را رها کند ممکن است خانواده‌اش بخشی از درآمد خود را از دست بدهد. از بیرون شاید هر دو کار کردن به نظر برسند، اما از منظر حقوق کودک، دو وضعیت کاملاً متفاوت‌اند.
وقتی از کار کودک صحبت می‌کنیم درباره حضور کودک در هر نوع فعالیتی صحبت نمی‌کنیم؛ درباره شرایطی صحبت می‌کنیم که کودک به دلیل فشارهای اقتصادی و اجتماعی ناچار می‌شود حقوق بنیادین خود از جمله آموزش، بازی، استراحت و رشد سالم را فدای کار کند.
این تعریف، بحث را از مثال‌های احساسی و استثنایی خارج می‌کند و به معیارهای واقعی برمی‌گرداند.
کودکان کار آرزوی کار کردن ندارند؛ آرزویشان معمولاً خیلی ساده‌تر است: مدرسه رفتن، بازی کردن، داشتن زمان آزاد، یا اینکه خانواده‌شان آن‌قدر درآمد داشته باشد که مجبور نباشند کار کنند.
و همین تفاوت، مرز میان «انتخاب» و «ناچاری» را روشن می‌کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed

دسته‌بندی های بلاگ

کمپین های اخیر

فهرست